هوالعزیز
مرگ مرگ مرگ
میخوام روزی صد بار این کلمه رو با خودم تکرار کنم تا شاید قدر زندگی رو بیشتر بدونم.
شقایقی
هوالعزیز
هنگامی که دستم از دستت جدا شد . نه . هنگامی که دستم را از دستت جدا کردم
تو بالا ماندی و من هبوط کردم
کاش می دانستم یک لحظه لمس دوباره دستانت برایم نهایت همه آرزوهای زمین خواهد شد .
کاش می دانستی لحظه ای دوباره با تو بودن را به بهای همه عشقهای هستی خواهم خرید .
کاش تنها برای لحظه ای نگاهت را به این سو به پائین می چرخاندی تا نگاه منتظرم را برای با تو بودن می دیدی . اشتیاقم و دنیا دنیا تاسفم برای از دست دادنت.
مرا ببخش
شقایق تو
هوالعزیز
قطاری که به مقصد خدا می رفت ، لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست. کیست که با ما سفر کند؟ کیست که رنج و عشق توامان بخواهد؟ کیست که باور کند که دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن؟
از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود. در هر ایستگاه که قطار می گذشت سبک می شد. زیرا سبکی قانون خداست.
قطاری که به مقصد خدا می رفت. به ایستگاه بهشت رسید . پیامبر گفت: اینجا بهشت است. مسافران بهشتی پیاده شوند ، اما اینجا ایستگاه آخرین نیست.
مسافرانی که پیاده شدند ، بهشتی شدند. اما اندکی باز هم ماندند. قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.
آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت:
درود بر شما. راز من همین بود و آن که مرا می خواهد ، در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد.
و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید ،دیگر نه قطاری بود و نه مسافری و نه پیامبری.
عرفان نظر آهاری - پیامبری از کنار خانه ما رد شد
شقایقی